تبليغاتX
ونوس

ونوس

به امید دیدار...

 

 

سلام  ... به همه عزیزانم٬ دوستای نازنینم .امیدوارم هر جا هستین سرحال و تندرست با شین.

راستش نمی دونم چه جوری بگم...مثل اینکه باید برای مدتی از سیاه کردن دفترچه خاطرات زیبایم که با آفتاب های زیباتر شما روشن ترمی شد خداحافظی کنم... .

 

بی شما آینه پر از ترانه نیست...بی شما ترانه عاشقانه نیست...با تشکراز شما می خواهم بگم من تنها نزارین... .

 

برام پیغام آفلاین بگذارین و یا ایمیل بفرستین و وبلاگ هاتون رو برام بفرستین.

دلم خیلی خیلی براتون تنگ می شه ...خیلی دوستون دارم...از اینکه دوستای گلی مثل شما پیدا کردم خوشحالم...فراموشم نکنید ...فراموشتون نمی کنم.

 

شاید دوباره برگردم! با این وجود می خواهم بگم با شروع مهر ترم ما هم شروع می شه و چون درسها سخته نمی تونم بیام و شاید اگه یکی رو پیدا کنم که در نبود من وبلاگ رو به روز کنه ...اونوقت وبلاگم هست فقط خودم نیستم ..اینطوری احتمال بازگشت من هم زیاده ... .

اگر هم یه موقع اومدم و به روزش کردم شکه نشین بگین چی می گفت چی کرد!!!

من گاهی اوقات از این کارا می کنم.

 

بیشتر از اون که فکر کنید دوستتون دارم.

مواظب خودتون باشین.

و همیشه امیدوار و وفادار باشین.

 

به امید دیدار...

سمیرا

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:49  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:48  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:47  توسط سمیرا  | 

 

آوای گیاه

از شب ریشه سر چشمه گرفتم٬ و به گرداب آفتاب ریختم           

بی پروا بودم: دریچه ام را به سنگ گشودم                       

مغاک جنبش را زیست                                           

هشیاریم شب را نشکافت٬ روشنیم روشن نکرد             

من ترا زیستم٬ شبتاب دور دست!                                   

رها کردم٬ تا ریزش نور٬شب را بر رفتارم بلغزاند.       

بیداریم سر بسته ماند:من خوابگرد راه تماشا بودم.           

وهمیشه کسی از باغ آمد٬ومرا نو بر وحشت هدیه کرد.        

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت٬ و کنار من خوشه            

راز از دستش لغزید.

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ٬ من ماندم و همهمه ی

آفتاب

 

و از سفر آفتاب٬ سرشار از تاریکی نور آمدم:

سایه تر شده ام:

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام                                

شب می شکافت٬ لبخند می شکفد٬ زمین بیدار می            

صبح از سفال آسمان می تراود                            

و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.

(سهراب سپهری)                                     

 

نیایش

 

نور را پیمودیم٬ دشت طلا را در نوشتیم

افسانه را چیدیم٬ و پلاسیده فکندیم

کنار شن زار٬آفتابی سایه بار٬ ما را نواخت٬ درنگی کردیم

بر لب رئد پهناور رمز٬ رویا ها را سر بریدیم.

ابری رسید٬ و ما دیده فرو بستیم

 ظلمت شکافت٬ زهره را دیدیم٬ و به ستیغ بر آمدیم

آذرخشی فرود آمد٬و ما را در نیایش فرو دید

لرزان ٬گریستیم. خندان٬ گریستیم.

رگباری فرو کوفت:از در همدلی بودیم

سیاهی رفت٬ سر به آبی آسمان سودیم٬ در خور آسمان ها شدیم

سایه را به دره رها کردیم.لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت ما به هم پیوست٬ و ما ما شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

آفتاب از چهره ما ترسید

دریافتیم٬ و خنده زدیم

نهفتیم و سوختیم

هر چه بهم تر

تنها تر

از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم٬ و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی.

(سهراب سپهری)

 

 

و شکستم و دویدم و فتادم

 

درها به طنین های تو واکردم

هر تکه نگاهم را جایی افکندم٬ پر کردم هستی ز نگاه

بر لب مرداب ٬پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم٬ رفتم

به نماز           

در بن خاری٬ یاد تو پنهان بود٬ پاشیدم به

جهان            

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن٬ و به خود

 گستردن         

و شیاریدیم شب یکدست نیایش٬ افشاندم دانه راز

و شکستم آویز فریب

و دویدم تا هیچ      

و دویدم تا چهره مرگ                                  

تا هسته هوش                                            

و فتادم بر صخره درد٬ از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم٬

لرزیدم         

وزشی می رفت از دامنه ای٬ گامی همراه او رفتم

ته تاریکی٬ تکه خورشیدی دیدم٬ خوردم٬ و ز خود رفتم

و رها بودم.

(سهراب سپهری)

 

 

گزار

باز آمدم ازچشمه خواب٬ کوزه تر در دستم

مرغانی می خوانند

نیلوفر وا می شد

کوزه تر بشکستم

در بستم

و در ایوان تماشای تو بنشستم.

 

ترا

درآ٬ که کران را بر چیدم٬ خاک زمان رفتم٬ آب «نگر» پاشیدم      

در سفالینه چشم٬« صد برگ» نگه بنشاندم٬ بنشستم  

آیینه شکستم٬ تا سر شار تو من باشم و من. جامه نهادم

رشته گسستم                                

زیبایان خندیدند٬ خواب «چرا» دادمشان٬ خوابیدند

غوکی می جست٬ اندوهش دادم٬ و نشست

در کشت گمان٬ هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه٬ شوری به سبد کردم

بوی تو آمد٬ به صدا نیرو٬ به روان پر دادم٬  آواز« درآ» سر دادم

پژواک تو می پیچید٬ چکه شدم٬ از بام صدا لغزیدم٬ و شنیدم

یک هیچ تو را دیدم٬ و دویدم

آب تجلی تو نوشیدم٬ و دمیدم

 

 

نه به سنگ

در جوی زمان٬ در خواب تماشای تو می رویم

سیمای روان٬ با شبنم افشان تو می شوی      

پرهایم؟پرپر شده ام. چشم نویدم٬ به نگاهی تر شده ام             

این سو نه٬ آن سویم.     

و در آن سوی نگاه ٬چیزی را می بینم٬ چیزی را می جویم      

سنگی می شکنم٬ رازی با نقش تو می گویم                         

برگ افتاد٬ نوشم باد : من زنده به اندوهم .ابری رفت             

من کوهم : می پایم من بادم :می پویم

در دشت دگر٬ گل افسوسی چو بروید٬ می آیم٬ می بویم.   
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:42  توسط سمیرا  | 

هنوز جاده ای وجود دارد...

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 8:46  توسط سمیرا  | 

صدای پای آب

 

                         هر کجا هستم٬ باشم٬

آسمان مال من است.

پنجره٬ عشق٬ هوا٬ زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگرمی رویند

قارچ های غربت؟

 

من نمی دانم

 که چرا می گویند :اسب حیوان نجیبی است٬

                                                       کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمزدارد.

 

چشم ها را باید شست٬ جور دیگر باید دید

واژه را باید شست.

واژه باید خود باد٬ واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را٬ خاطره را٬ زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر٬ زیر باران باید رفت.

 

دوست را٬ زیر باران باید جست.

زیر باران باید چیز نوشت٬ حرف زد٬ نیلوفر کاشت٬

زندگی تر شدن پی در پی٬

 زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.

 

 ( سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 8:46  توسط سمیرا  | 

آلبوم اندیشه

 

 

خوشگل

خوشگل٬ نهایت یک زیبایی است و هر زشتی در نهایت زیبایی است!

دوری

نزدیکتر از رگ های گردنم با منی.من دورم از تو٬در عیت همسفری!

تکرار

تکرار٬ ملال آور نیست; هر گاه ملالت در روح تو رخنه نکرده باشد!

قشنگ

قشنگ یعنی توصیف ساده زیبایی; وقتی که در زبان٬ از بیان می مانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 8:59  توسط سمیرا  | 

شباهت انسان به سیب

 

شباهت انسان به سیب

سقوط سرنوشت سیب هایی است که به درخت سنگینی می کنند.

درخت سیبی که شاخه های پر باری داشته باشد باعث نابودی خود می شود.

شاخه درخت سیب به خاطر سنگینی میوه ها بخود می شکند.

سیب به درخت چسبیده به فرظیه نیوتن دهن کجی می کند.

کرم سیب ها از درون خود آنهاست.

 سیبها می گویند : از ماست که بر ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 8:57  توسط سمیرا  | 

پرورد گارا

پرورد گارا :

بمن آرامش ده ،

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده ،

 تا تغییر دهم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

« جبران خلیل جبران »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 8:36  توسط سمیرا  | 

هی، فلانی زندگی شاید همین باشد؟

هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا رو

جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد.

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 18:46  توسط سمیرا  |