آوای گیاه
از شب ریشه سر چشمه گرفتم٬ و به گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم: دریچه ام را به سنگ گشودم
مغاک جنبش را زیست
هشیاریم شب را نشکافت٬ روشنیم روشن نکرد
من ترا زیستم٬ شبتاب دور دست!
رها کردم٬ تا ریزش نور٬شب را بر رفتارم بلغزاند.
بیداریم سر بسته ماند:من خوابگرد راه تماشا بودم.
وهمیشه کسی از باغ آمد٬ومرا نو بر وحشت هدیه کرد.
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت٬ و کنار من خوشه
راز از دستش لغزید.
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ٬ من ماندم و همهمه ی
آفتاب
و از سفر آفتاب٬ سرشار از تاریکی نور آمدم:
سایه تر شده ام:
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافت٬ لبخند می شکفد٬ زمین بیدار می
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.
(سهراب سپهری)
نیایش
نور را پیمودیم٬ دشت طلا را در نوشتیم
افسانه را چیدیم٬ و پلاسیده فکندیم
کنار شن زار٬آفتابی سایه بار٬ ما را نواخت٬ درنگی کردیم
بر لب رئد پهناور رمز٬ رویا ها را سر بریدیم.
ابری رسید٬ و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت٬ زهره را دیدیم٬ و به ستیغ بر آمدیم
آذرخشی فرود آمد٬و ما را در نیایش فرو دید
لرزان ٬گریستیم. خندان٬ گریستیم.
رگباری فرو کوفت:از در همدلی بودیم
سیاهی رفت٬ سر به آبی آسمان سودیم٬ در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم.لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست٬ و ما ما شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم٬ و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر
تنها تر
از ستیغ جدا شدیم:
من به خاک آمدم٬ و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی.
(سهراب سپهری)
و شکستم و دویدم و فتادم
درها به طنین های تو واکردم
هر تکه نگاهم را جایی افکندم٬ پر کردم هستی ز نگاه
بر لب مرداب ٬پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم٬ رفتم
به نماز
در بن خاری٬ یاد تو پنهان بود٬ پاشیدم به
جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن٬ و به خود
گستردن
و شیاریدیم شب یکدست نیایش٬ افشاندم دانه راز
و شکستم آویز فریب
و دویدم تا هیچ
و دویدم تا چهره مرگ
تا هسته هوش
و فتادم بر صخره درد٬ از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم٬
لرزیدم
وزشی می رفت از دامنه ای٬ گامی همراه او رفتم
ته تاریکی٬ تکه خورشیدی دیدم٬ خوردم٬ و ز خود رفتم
و رها بودم.
(سهراب سپهری)
گزار
باز آمدم ازچشمه خواب٬ کوزه تر در دستم
مرغانی می خوانند
نیلوفر وا می شد
کوزه تر بشکستم
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.
ترا
درآ٬ که کران را بر چیدم٬ خاک زمان رفتم٬ آب «نگر» پاشیدم
در سفالینه چشم٬« صد برگ» نگه بنشاندم٬ بنشستم
آیینه شکستم٬ تا سر شار تو من باشم و من. جامه نهادم
رشته گسستم
زیبایان خندیدند٬ خواب «چرا» دادمشان٬ خوابیدند
غوکی می جست٬ اندوهش دادم٬ و نشست
در کشت گمان٬ هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه٬ شوری به سبد کردم
بوی تو آمد٬ به صدا نیرو٬ به روان پر دادم٬ آواز« درآ» سر دادم
پژواک تو می پیچید٬ چکه شدم٬ از بام صدا لغزیدم٬ و شنیدم
یک هیچ تو را دیدم٬ و دویدم
آب تجلی تو نوشیدم٬ و دمیدم
نه به سنگ
در جوی زمان٬ در خواب تماشای تو می رویم
سیمای روان٬ با شبنم افشان تو می شوی
پرهایم؟پرپر شده ام. چشم نویدم٬ به نگاهی تر شده ام
این سو نه٬ آن سویم.
و در آن سوی نگاه ٬چیزی را می بینم٬ چیزی را می جویم
سنگی می شکنم٬ رازی با نقش تو می گویم
برگ افتاد٬ نوشم باد : من زنده به اندوهم .ابری رفت
من کوهم : می پایم من بادم :می پویم
در دشت دگر٬ گل افسوسی چو بروید٬ می آیم٬ می بویم.